نگارینا !
آداب نمی دانم،
این روزها شب ها طولانی تر شده اند,
هنگام كه آفتاب بر گردة كوهستان رسوب می كند,
و شب بی رحمانه بر چشم های جهان می نشیند،
تحمل این همه شعر های ناگفته كه منتظرند در حریم تو پر بگیرند یارا و توان می خواهد،
هنگام كه حس با تو بودن،
با نام تو زیستن،
در انبوه نگاه تو غرق شدن و در كنار تو مردن همه چیز را فرا می گیرد،
خسته ام از نوشتن و مدام از دست هایم كلمه می ریزند,
و من رویاهای شریفم را دیگر پنهان نمی كنم و
« انسان را رعایت می كنم »

نازنین !
واژه هایم خسته اند,
و اگر واژه ی دل نواز و زلال نام تو نباشد، نمی توانم شبیه باران بشوم,
و تن از خستگی برهانم،
وقتی حضور داری در خلوت كوچك من،
وقتی تو دست های ساكتم را از سمفونی باران می انباری،
وقتی دل ناموزون مرا به آهنگی اصیل می خوانی،
احساس می كنم گوش جهان آغشته به صدای ترنم تو است,
و من می توانم ،
می توانم با رگه های نور و صدا ریسمانی بسازم تا مرا به هر آنچه كه می خواهم برسانند؛
به تو !

هدیه ات تمامی ستاره های آسمان ،
تمامی گلهای روی زمین ،
آواز هر چه پرنده خوش صداست ،
امشب شب تولد توست ،
کاش میتوانستم آسمان شهر را به افتخارت ستاره باران کنم ،
کاش می توانستم ماه را میهمان امشبت کنم...
***تولدت مبارک***

آنان که رنگ پریدگی پائیز را دوست ندارند
نمی دانند پائیز همان بهاریست که عاشق شده است...

دل من دیر زمانیست که می پندارد
دوستی نیز گلیست مثل نیلوفر و ناز
ساقه ی ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه ی نازک را
...دانسته...
بیازارد

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب
می گفت :
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
نمی دانم...
شاید من محکوم به عاقل بودن باشم...
و حال که عاشق شده ام
خودم هم باور نمی کنم...!!!
چی بگم اگه تو بودی
گریه ها منو نمی برد
زندگی منو می فهمید
رویا هام به هم نمی خورد


شايد اين طبيعت ساده و بي آلايش من حد و مرزي براي دوست داشتن نمي شناسد.
اما چه كسي مرا دوست مي دارد؟
اي فرشته نازل شده بر چشمانم اي شقايق زندگي ام اي تنها ستاره آسمان قلبم اي زيباترين زيباييهاي محبت اي بهانه خواب شبهايم اي تنها نياز زنده بودنم اي آغاز روز بودنم اي نيمه پنهان من و تو اي معشوق من تورا با تمام وجود دوست دارم و مي پرستم

يا مهدی از عشق تو گفتم و نمك گير شدم
تا ساحل چشمان تو تكثير شدم
گفتند غروب جمعه خواهی آمد
آن قدر نيامدي كه من پير شدم


امشب
همه چیزرو به راهه
باورت می شه؟
دیگه یاد گرفته ام
شبا بخوابم با یه آرام بخش
تو نگرانم نشو...
...
همه چی رو یاد گرفته ام
راه رفتن تو این دنیا رو هم
بدون تو یاد گرفته ام
یاد گرفته ام که
چطور بی صداگریه کنم
یاد گرفته ام که چه جوری
هق هق گریه هامو
با بالشم بیصدا کنم
تو نگرانم نشو...
همه چی رو یاد گرفته ام
...
یاد گرفته ام که
چطور با تو باشم
بی آنکه تو باشی
یاد گرفته ام
نفس بکشم بدون تو
و بی یاد تو
یاد گرفته ام که
چطور نبودنت رو
با رویای با تو بودن
وجای خالیت رو
با خاطرات با تو بودن
پر کنم
تو نگرانم نشو
همه چی رو یاد گرفته ام
...
یاد گرفته ام
که بی تو بخندم
یاد گرفته ام
که بی تو گریه کنم...
و بدون شونه هات
یاد گرفته ام
که دیگه عاشق نشم
یاد گرفته ام
که دیگه دل به کسی نبندم
و مهم تر از همه
یاد گرفته ام
که با یادت زنده باشم و
زندگی کنم
اما هنوز
یه چیز رو یاد نگرفته ام
که چگونه
و برای همیشه
خاطراتت رو از صفحه ی دلم پاک کنم؟
و نمی خوام
هیچ وقتم یاد بگیرم
...
تو نگرانم نشو
فراموش کردنت رو
هیچ وقت
یاد نخواهم گرفت
به پاکی نو بهاران
از تو خواهانم مردمان و سرزمینم را
و از مهر و فروغت زندگی و شادمانی بخشی
و بهترین ها را برایشان فراهم سازی
نوروز باستانی مبارک
جهان یک شکفتن است
آن قطره ی آب که بر صخره می چکد
این دانه که از زمین سر میزند
این ماهی که در دل دریا می رقصد
آن آفتاب که بر عالم میتابد
آن پرنده که در آسمان پرواز می کند
همه سرود رفتن سر داده اند.می گویند
میرویم تا بمانیم
