نگارینا !
آداب نمی دانم،
این روزها شب ها طولانی تر شده اند,
هنگام كه آفتاب بر گردة كوهستان رسوب می كند,
و شب بی رحمانه بر چشم های جهان می نشیند،
تحمل این همه شعر های ناگفته كه منتظرند در حریم تو پر بگیرند یارا و توان می خواهد،
هنگام كه حس با تو بودن،
با نام تو زیستن،
در انبوه نگاه تو غرق شدن و در كنار تو مردن همه چیز را فرا می گیرد،
خسته ام از نوشتن و مدام از دست هایم كلمه می ریزند,
و من رویاهای شریفم را دیگر پنهان نمی كنم و
« انسان را رعایت می كنم »
