دوباره کوچه دل مرده را چراغان کن
به یاد باغ بیاور جوانه کردن را
و حس سبز شدن را در او نمایان کن
قبای حرمت و عزت بیار و آزادی
دوباره رخت کرامت به دوش انسان کن
بیا و سوتک شان را به کودکان پس ده
نگاه قهر و غضب را به یاس و حرمان کن
بگو دوباره به سارا انار یعنی چه
و دست خالی بابا توانگر نان کن
به شمع خسته دانش دوباره هستی بخش
کتاب و شعر و قلم را دوباره بنیان کن
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید
پروازرا علامت ممنوع میزنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟
گیرم که می زنید
گیرم که میبرید
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟

نگارینا !
آداب نمی دانم،
این روزها شب ها طولانی تر شده اند,
هنگام كه آفتاب بر گردة كوهستان رسوب می كند,
و شب بی رحمانه بر چشم های جهان می نشیند،
تحمل این همه شعر های ناگفته كه منتظرند در حریم تو پر بگیرند یارا و توان می خواهد،
هنگام كه حس با تو بودن،
با نام تو زیستن،
در انبوه نگاه تو غرق شدن و در كنار تو مردن همه چیز را فرا می گیرد،
خسته ام از نوشتن و مدام از دست هایم كلمه می ریزند,
و من رویاهای شریفم را دیگر پنهان نمی كنم و
« انسان را رعایت می كنم »

نازنین !
واژه هایم خسته اند,
و اگر واژه ی دل نواز و زلال نام تو نباشد، نمی توانم شبیه باران بشوم,
و تن از خستگی برهانم،
وقتی حضور داری در خلوت كوچك من،
وقتی تو دست های ساكتم را از سمفونی باران می انباری،
وقتی دل ناموزون مرا به آهنگی اصیل می خوانی،
احساس می كنم گوش جهان آغشته به صدای ترنم تو است,
و من می توانم ،
می توانم با رگه های نور و صدا ریسمانی بسازم تا مرا به هر آنچه كه می خواهم برسانند؛
به تو !

هدیه ات تمامی ستاره های آسمان ،
تمامی گلهای روی زمین ،
آواز هر چه پرنده خوش صداست ،
امشب شب تولد توست ،
کاش میتوانستم آسمان شهر را به افتخارت ستاره باران کنم ،
کاش می توانستم ماه را میهمان امشبت کنم...
***تولدت مبارک***

آنان که رنگ پریدگی پائیز را دوست ندارند
نمی دانند پائیز همان بهاریست که عاشق شده است...

دل من دیر زمانیست که می پندارد
دوستی نیز گلیست مثل نیلوفر و ناز
ساقه ی ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه ی نازک را
...دانسته...
بیازارد

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب
می گفت :
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
نمی دانم...
شاید من محکوم به عاقل بودن باشم...
و حال که عاشق شده ام
خودم هم باور نمی کنم...!!!
چی بگم اگه تو بودی
گریه ها منو نمی برد
زندگی منو می فهمید
رویا هام به هم نمی خورد


شايد اين طبيعت ساده و بي آلايش من حد و مرزي براي دوست داشتن نمي شناسد.
اما چه كسي مرا دوست مي دارد؟
اي فرشته نازل شده بر چشمانم اي شقايق زندگي ام اي تنها ستاره آسمان قلبم اي زيباترين زيباييهاي محبت اي بهانه خواب شبهايم اي تنها نياز زنده بودنم اي آغاز روز بودنم اي نيمه پنهان من و تو اي معشوق من تورا با تمام وجود دوست دارم و مي پرستم

يا مهدی از عشق تو گفتم و نمك گير شدم
تا ساحل چشمان تو تكثير شدم
گفتند غروب جمعه خواهی آمد
آن قدر نيامدي كه من پير شدم


امشب
همه چیزرو به راهه
باورت می شه؟
دیگه یاد گرفته ام
شبا بخوابم با یه آرام بخش
تو نگرانم نشو...
...
همه چی رو یاد گرفته ام
راه رفتن تو این دنیا رو هم
بدون تو یاد گرفته ام
یاد گرفته ام که
چطور بی صداگریه کنم
یاد گرفته ام که چه جوری
هق هق گریه هامو
با بالشم بیصدا کنم
تو نگرانم نشو...
همه چی رو یاد گرفته ام
...
یاد گرفته ام که
چطور با تو باشم
بی آنکه تو باشی
یاد گرفته ام
نفس بکشم بدون تو
و بی یاد تو
یاد گرفته ام که
چطور نبودنت رو
با رویای با تو بودن
وجای خالیت رو
با خاطرات با تو بودن
پر کنم
تو نگرانم نشو
همه چی رو یاد گرفته ام
...
یاد گرفته ام
که بی تو بخندم
یاد گرفته ام
که بی تو گریه کنم...
و بدون شونه هات
یاد گرفته ام
که دیگه عاشق نشم
یاد گرفته ام
که دیگه دل به کسی نبندم
و مهم تر از همه
یاد گرفته ام
که با یادت زنده باشم و
زندگی کنم
اما هنوز
یه چیز رو یاد نگرفته ام
که چگونه
و برای همیشه
خاطراتت رو از صفحه ی دلم پاک کنم؟
و نمی خوام
هیچ وقتم یاد بگیرم
...
تو نگرانم نشو
فراموش کردنت رو
هیچ وقت
یاد نخواهم گرفت
به پاکی نو بهاران
از تو خواهانم مردمان و سرزمینم را
و از مهر و فروغت زندگی و شادمانی بخشی
و بهترین ها را برایشان فراهم سازی
نوروز باستانی مبارک
جهان یک شکفتن است
آن قطره ی آب که بر صخره می چکد
این دانه که از زمین سر میزند
این ماهی که در دل دریا می رقصد
آن آفتاب که بر عالم میتابد
آن پرنده که در آسمان پرواز می کند
همه سرود رفتن سر داده اند.می گویند
میرویم تا بمانیم

اينجا دنياست!
با تمام حرف و حديث هايش!
آدم ها زياد شده اند،
اما چه قدر تنهايند!
خدايا، هيچ كس حاضر نيست برای شنيدن پيام باران،
چترش را ببندد و خيس شود!
خدايا! روی سخنم با آدم ها نيست!
چون هميشه مشغولند! خدای من، با تو مي گويم!
تو كه با مشغله ی اين آدم ها هميشه آزادی!
هميشه می شود شماره ی رندت را گرفت و به آسمان وصل
شد!
و شماره ات را اين بار با اشك هايم گرفته ام!
خدای من! يگانه خالق من و خالق تمام آدم ها و آسمان ها !
به اين مردمانت بگو پيام باران را ! بگو تا خطوط قلبشان
را آزاد كنند!
مي خواهم از قاصدكی بگويم كه پيغامی آورده است!
و پيام قاصدك اين است: زمستان و آدم برفی در راهند!
آی آدم ها كجای كاريد! چرا اينقدر فال می گيريد؟!
اين ورد و جادوها ديگر چيست؟! مگر نمی دانيد كه مهلتی
نيست؟!
بدون استخاره بايد عاشق شد!!

![]()
از تو![]()
![]()
![]()
تو که دلم را در نگاه پر مهرت زندانی کردی![]()
![]()
![]()
بمان در کنارم در بهار باغ احساسم![]()
![]()
![]()
چون بی تو باغ احساسم دیگر بهاری نخواهد بود![]()
![]()
![]()
بمان با من![]()
![]()
![]()
بمان که من می خواهم کنار قلب کوچک تو مانند![]()
![]()
![]()
گنجشک عاشق برای زندگی کردنم آَشیانه ای درست کنم![]()
![]()
![]()
بیا مانند ماه به شب![]()
![]()
![]()
ما به هم عادت کنیم![]()
![]()
![]()
بیا عاشق شدن را دوست داشتن کنیم![]()
![]()
![]()
ای برایم مهربان ترین دل زندگی![]()
![]()
![]()
من برای زندگی کردن تو را بهانه می کنم![]()
![]()
می گويندغروب جاييست که زمين آسمان راميبوسد

من امشب برای توغروب میکنم کجايی آسمان من؟
بيا ای مرگ زيبا زيرا روح من مشتاق توست
نزديك تر بيا و زنجير ها را بگشای
زيرا ديگر تاب و تحملشان را ندارم..
بيا ای مرگ شيرين بيا و مرا
از آدم هايی بگير كه در ميانشان بوده ام و بيگا نه ام پنداشتند
شتاب كن زيرا آدم ها مرا رانده اند
و در پستو های تاريك فراموشی نموده اند
چرا كه من همچون ايشان دل در گرو ی مال و منال نداشته ام
و از دسترنج ناتوان تر از خود بهره مند نگشته ام
شتاب كن مرا در بر بگير ای مرگ من
هر نسیمی که در پاییز می وزد، یک درس ساده است.برگی که با نسیم
به مرگی ناگزیر تن می دهد، زرد می شود،شناور مي شود و بر زمین
می افتد آموزگاری است که پیام مهرش را به گوش ما می رساند.صدای
برگها را در پاییز شنیده اید؟
پیام مهر ساده است و جاودانی:«مهر و مرگ و زندگی همزادند و
همراهند و همنشین.»

اگر خرطوم فيل را سوراخ كنيم ،نی زن هنرمندی از آب در ميايد.
گلها ی آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتكليفی می كنند.
ماهی ها نمی توانند در ايام كودكی خاكبازی كنند.
بادكنك ها نمی توانند يك سوزن به خودشان بزنند و يك جوالدوز به ديگران.
گربه ها بيش از ديگران به فكر آزادی پرندگان محبوس هستند.
وباد كلاه سر كسی نمی گذارد....
روزي پس از آنكه بر نيروهاي باد ، امواج،جزر
و مد دريا و جاذبه مسلط شديم نيروي عشق
را متوجه خداوند خواهيم كرد.آنگا ه براي
دومين بار در تاريخ جهان،انسان آتش را
كشف خواهد كرد.


داد از اين دل من،
كه بسوزد چون شمع،
گه به ناكامی دوست،
گه به حال دشمن،
اين دل من چون است؟
گاه چون شعله بر افروخته دل،
گاه چون لاله دلش سوخته دل،
گاه چون ابر گرفته ست دلم،
گه چو دين می رود از دست دلم
گه چو درياست كه اندر دل آن،
سخت طوفان بر پاست.
گاه چون كهنه اجاقی دم سرد،
جای خاكستر هاست،
يا نمود دگری از آمال.
گاه آرام چو طفلی در خواب،
گه خروشنده چنان جيحون است،
گاه همرنگ شفق،
آری آری خون است،
دلم از دست دلم.

باز هم از تو می گويم تو كه در پاييز هزار رنگ راهبرم بودی تو كه
در اوج مهربانی پناه قلب خسته و تب آلودم بودی تو كه فانوس به
دست راهم را نشان دادی و مرا با نم نم باران و خورشيد عشق
آشتی دادی.باز هم از تو می نويسم تو كه يادآور شكوه مهرو
محبتی از تو می نويسم چرا كه تمام كلمات نانوشته مرا نخوانده
می دانی نه نگو كه نيستی.نگو كه اقاقی نيستی يا با ياس نسبتی نداری
و هم جنس باران نيستی تمام درد های لاعلاج من با وجود مقدس
تو درمان گرفت.من زيباترين كلمات را در گلدان كاشته ام كه به تو
تقديم كنم پس به ياد من باش و فراموشم نكن.
ای سر بلند تر از هر فصل وای با شكوه تر از ماه تو را دوست دارم
تو راكه زاده ی فصل سبز انتظاری تويی كه نگاهت، كلامت و سلامت
همه بوی بهار می دهد...
.jpg)
.gif)
.gif)
.gif)
اين وبلاگ تا ۲۳ خرداد آپ نميشه ولی قول ميدم بهتون سر بزنم
دوست دارم دوستم داشته باش
رنگ جنگل های دنیا زرد بود
باد هم پروانه ها را برده بود
قلب گلهای زمین پردرد بود

از همه ی دوستای گلم واسه محبت هایی که به من دارن ممنونم
اگه کسی دوستت داشته باشه لازم نیست بهت بگه
دوستت دارم
با گفتن مواظب خودت باش ثابت میکنه دوستت
داره !!!
پس ...
مواظب خودت باش .
در آسمان زندگی ام جستجو گر ستاره ای بودم![]()
بالا تر و روشن تر و پر جذبه تر از ديگر ستارگان...![]()
و سرانجام آنچه را می خواستم پيدا كردم.![]()
دوست عزيزم:
تولدت را تبريك مي گويم![]()
و تمامی ستارگان آسمان را به تو تقديم می كنم.![]()

سبزه با ياد روي سبزه گونه ات !
سمنو به شيريني لبخندت !
سياه دانه به ياد رنگ چشمهايت !
سرکه با ياد ترشي مهربانيت !
سيب با ياد طرديه گونه هايت !
سکه با ياد درخشش قلبت !
سير با ياد تندي کلامت ! ...
خوبي و بدي تو براي من درست مثل هفت سين سفره هفت سين زيباست
اگر دنيا نمي داند كه من تنها تر از
تنها ترين
تنهاي دنيايم
بيا يك لحظه با من باش كه من غمگين تر از
غمگين ترين
غمگين دنيايم
خواهر کوچکم از من پرسید ۵ وارونه چه معنا دارد؟
من به او خندیدم
گفت:روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم
گفت:خودم دیدم که پسر همسایه ۵ وارونه به آن دختر داد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردمو بوسیدم
با خودم گفتم :
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد...


دوستي شوخي سرد آدمهاست
بازي شيرين گرگم به هواست
واسه كشتن غرور من و تو
دوستي توطئه ثانيه هاست
هر چه كردم يا نكردم ،
هر چه بودم در گذشته كرچه پود از تار دل ،
تار دل از پودم گسسته عذر مي خواهم كنون
و با تني درهم شكسته مي خزم با سينه تا دامان يارم را بگيرم
آرزو دارم كه زير پاي دلدارم بميرم
شايد اين طبيعت ساده و بي آلايش من حد و مرزي براي دوست داشتن نمي شناسد.
اما چه كسي مرا دوست مي دارد؟
اي فرشته نازل شده بر چشمانم اي شقايق زندگي ام اي تنها ستاره آسمان قلبم اي زيباترين زيباييهاي محبت اي بهانه خواب شبهايم اي تنها نياز زنده بودنم اي آغاز روز بودنم اي نيمه پنهان من و تو اي معشوقه من تورا با تمام وجود دوست دارم و مي پرستم
آبي تر از آنم كه بيرنگ بميرم
از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم
من آمده بودم كه تا مرز رسيدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم
تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم
شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم
من 1000بار 900 جمله عاشقانه را 800 جاي مختلف به 700 زبان پيش 600 نفر مطرح كردم.500 نفر از آنان 400 تاي آن را به 300 زبان در 200 برگ ترجمه كردندو من آن را 100بار براي شما در 90 روز روزي 80 بار خواندم و 70 جمله آن را 60 بار در 50 روز 40 بار براي خودت تكرار كردي30تاي آن را با 20 بار آموختي10 بار از شما 9 سؤال كردم 8 مرتبه 7 سؤال من را6 بار در فاصله 5 روز جواب دادي4 بار شما را در 3 جادعوت كردم 2 بار تمنا كردم تا 1 بار بگويم: دوستت دارم
اگر با اشکهای من دلت آروم می گیره بزار این هق هق من تب بارون بگیره بزارین دیونه وار
زارو زار گریه کنم بزار رو شونتون به شما تکیه کنم اشکهای نا قابل من نازنین قربونتون نمی
زارم به خدا غم بشه مهمنتون گفته بودی که این دلتون دلی رو نمی شکنه داره اینگار دلتون زیر
قولش می زنه می دونم عاشقتم می دونم دیونتم می دونم خسته شدی من فقط بهونتم
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو به دو چيز اعتقاد دارم يكي
خدا و ديگري تو من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري خوشبختي تو من اين
دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري براي با تو موندن تا هميشه

از غم عشق چه می باید کرد؟ می توان گریه جانسوزی کرد می توان قصه نوشت شعر سرود می توان از غم عشق ماتم داشت می توان راضی شد به تمنای نگاهی می توان تشنه جان بازی شد از غم عشق چه می باید کرد؟ در پیچ و خم جنگل گیسوی عظیم می توان راه گشود دورادور می توان با او بود(اینجاشو خوشم اومد) می توان محو شد از عطر غرور
عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است . عشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است . عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است . عشق کنار کشيدن و جا زدن نيست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است
اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد : زندگي كند ، نفس بكشد و لذّت ببرد
